انسان در خُسرانِ… آن جمله ای که ایشان نقل می کند که ..

اندازه فونت :
۱۳۹۷/۰۷/۲۸

انسان در خُسرانِ… آن جمله ای که ایشان نقل می کند که ..

” یک عارفی دیروقت شب از بازار رد میشد ؛ بازاریها دُکانها را تعطیل کرده بودند ؛ بالاخره همه رفته بودند بازار کم کم تعطیل شده بود ؛ یک بنده ی خدایی دستفروشی، دستِ چرخی داشت کنارِ خیابون گریه می کرد ؛ آن پیرمردِ عارف رفت تا از آن دلجویی کند ؛ این وقت شب اینجا ایستادی؛ چرا گریه می کنی؟ گفت :” متاعِ من بازار فروش نرفتُ من از غمِ بفروش نرفتن متاع گریه می کنم. گفت :” خوب این همه دُکان دارها تعطیل کردند و رفتند خب فردا صبح بیا بازار؛ روز از نو روزی از نو ، گریه دیگر ندارد. گفت خب این دکان دارا متاعشون جمع کردند تو مغازه فردا میایند؛ کفش فروشها کفشهاشون رو نفروختن، پارچه فروشها پارچشون رو نفروختند، ماست فروش نفروختند خب ، فردا صبح میاد، مشتری میاد، خب تو هم اینکارو بکن ؛ نمیشه؛ چرا؟ گفت من فردا صبح بیام دیگه جنسی ندارم؛ متاعِ من از دست میره؛ کفش فروش و لباس فروش جمع کردن فردا میان بازار؛ من فردا متاعی برای من نمی مونه؛ گفت چرا؟ متاعِ تو نمی مونه؛ گفت متاعِ من یخِ؛ یک فروش بود؛ یخ هم تا صبح آب میشه؛ من دیگه متاعی ندارم ؛گفت بیا ؛ دلجویی کرد از او پولی بهش داد و یخ رو همه ازش خرید. ان هم کلی خوشحال شد و متاع من فروش رفت و می رفت خونه ؛ خیابون یک مقداری مستقیم بود ، رسید جایی پشت سر را نگاه کرد دید ؛ کسی دارد گریه می کند ، برگشت بهش گفت چرا گریه می کنی؟جنس خریدی باید می فهمیدی؟ چرا گریه می کنی؟گفت متاعی داشتم که از دستم رفت و دارم از دست رفتنِ سرمایم گریه می کنم، گفت متاعت چی بوده؟ گفت تو که می دانستی؛ گفت برای این گریه نمی کنم ؛ برای تو خوشحالم مبلغی بهت دادم اما متاعِ من رفت؛
#پیر شدم
#عمرم رفت؛
و در مقابل عمرم چیزی عایدم نشد.